سینما، خیال، اندیشه
فیلمهای دیوید لینچ، بهویژه «امپراتوری درون» و «جاده مالهالند»، با تکیه بر استحاله شخصیتها و درهمآمیختن عینیت با ذهنیت، دنیایی کافکایی و پیچیده میآفرینند. لینچ با رویکردی بداههگرا و با ادعای الهام از مراقبه، روایت را وانهاده و به تصاویر وهمآلود، خشونت اروتیک لجامگسیخته و صحنههای گروتسک و کاریکاتوری روی میآورد.
در آغاز فیلم که مسافران بار سفر میبندند، آینهای بزرگ اینسو و آنسو گردانده میشود و چشماندازهایی چندگونه و متغیّر از طبیعت پیرامونش را مینمایاند. بدینگونه از آغاز، به زندگی چون نمایشی از نگاه آینه، دوربین و سینما مینگریم؛ و در ادامه به مرگ نیز: نگاه دوربین به سواری سیاه حامل مسافران، چه در ابتدای حرکت که نردههای آهنی حیاط خانه به روی دوربین به هم قفل میشوند و چه در ادامهی راه، واقعهای شوم را پیشبینی میکند….
فیلم با تصاویری مؤثر به لحاظ ارائه تجسمی از ویرانیهای ناشی از جنگ آغاز میشود: انفجارهای پیدرپی، در هم کوبیده شدن خانهها، خیابانها و کوچههای ویران شده، آتش، دود و نیز نیشکرزارهای سوخته و به رنگ زرد درآمده. پسرکی هراسان بهدنبال جانپناهی میگردد تا اینکه سرانجام کامیونی را که از آنجا میگذرد میبیند.
در سنت تاریخی و معنوی روسیه، «دیوانگان مقدس» یا «یوروودیوی» جایگاهی یگانه دارند. جایگاهی که میان جنون و قداست و طردشدگی و روشنبینی قرار دارد. اینان کسانیاند که به ظاهر از عقلانیت رایج فاصله گرفتهاند، اما در عمق وجودشان نوعی شهود، جسارت و قدرت داوری نهفته است که جامعهی عادی قادر به پذیرش آن نیست.
پس از دیدن آثار آندری تارکوفسکی هر بار که به جهان او اندیشیدهام و فیلمهایش را در ذهن مرور کردهام، متوجه نکتهای شدم که شاید کمتر دربارهاش سخن گفته شده است. مسئلهای کوچک در ظاهر، اما بسیار مهم؛ و آن مسئله این است: چرا پزشکان در سینمای تارکوفسکی هیچگاه شخصیتهایی محوری، نجاتبخش یا حتی قابل اتکا نیستند؟ گویی تارکوفسکی در صحنههایی که پزشک حضور دارد، عمداً نوعی فاصلهگذاری اعمال میکند
سینمای امروز باید مقید به واقعیت باشد و نه به منطق. اولین نتیجهای که از این گفته آنتونیونی میتوان گرفت این است که در دنیای امروز واقعیت و منطق بیارتباط به هم به نظر میرسند. دنیایی که سرشار از تضادهای به نهایت رسیده است. انسان اکنون به همان اندازه که قلههای بلند تعقل و تفکر را فتح کرده دچار جنون نیز شده است.
یکی از نکات مهمی که در برخورد نخست با فیلم «آندری روبلوف» ذهن را درگیر میکند، این است که برخلاف سیاستهای فرهنگی غالب در اتحاد جماهیر شوروی ساخته شده است. در آن سالها تاریخ اغلب بر اساس نیازهای ایدئولوژیک بازنویسی میشد و شخصیتهای فرهنگی یا مذهبی، اگر با روایت رسمی سازگار نبودند، به حاشیه رانده میشدند.
دوست من! فیلمی هست بسیار طولانی و ثقیل که من آن را نخستینبار بیستوپنجسال پیش در شبی پُربرف بر پردهی سینما قُلهک تهران، به زبان اصلیاش، روسی و بدون زیرنویس فارسی دیدم و از آن زمان تاکنون سخت شیفتهاش شدهام و آن، فیلم «استاکر» (1974) اثر فیلمساز فقید روس «آندری تارکوفسکی» است.
یادداشتی بر دو فیلم «آینه» و «سولاریس» و موسیقیهای استفاده شده از «باخ»
ضیافت زادروز و حتّی یادآوری این روز هماره موجب سرخوشی درونی اجتنابناپذیریست که وقتی با توجّهی خانواده و دوستان به این رُخداد همراه میشود، بازتابی بیرونی نیز مییابد. امّا این سرخوشی درونی از چیست؟ بهجُز از احساس وجدانگیزِ بودن، از دریافتِ امکانِ بهزادآییِ مکرّرِ ما، نه بهمعنای امکانِ تناسُخ که بهمعنای قابلیّتهای بیشمار ما برای زیستنی خلّاق و بودنی زاینده.
درحال بارگذاری