زندگی و عشق، اندیشه‌اش بود

سه بخش اصلی مطالب سایت محمدرضا یکرنگ صفاکار

نظر چند تَن از چهره‌های فرهنگی و هنری ایران و گیلان در مورد محمدرضا یکرنگ صفاکار

آخرین نوشته‌ها
این مقاله نقش زنان را در سینمای برگمان به‌مثابه نماد طبیعت و مادرانگی تحلیل می‌کند. در فیلم‌های او، زنان علیرغم رنج، از قدرت روحی بیشتری برخوردارند و مردان وابسته به آنانند. آثاری چون توت‌فرنگی‌های وحشی، مهر هفتم و پرسونا نشان می‌دهند که بحران‌های مردان از انکار این نیروی زنانه نشئت می‌گیرد.
فیلم‌های دیوید لینچ، به‌ویژه «امپراتوری درون» و «جاده مالهالند»، با تکیه بر استحاله شخصیت‌ها و درهم‌آمیختن عینیت با ذهنیت، دنیایی کافکایی و پیچیده می‌آفرینند. لینچ با رویکردی بداهه‌گرا و با ادعای الهام از مراقبه، روایت را وانهاده و به تصاویر وهم‌آلود، خشونت اروتیک لجام‌گسیخته و صحنه‌های گروتسک و کاریکاتوری روی می‌آورد.
در آغاز فیلم که مسافران بار سفر می‌بندند، آینه‌ای بزرگ این‌سو و آن‌سو گردانده می‌شود و چشم‌اندازهایی چندگونه و متغیّر از طبیعت پیرامونش را می‌نمایاند. بدین‌گونه از آغاز، به زندگی چون نمایشی از نگاه آینه، دوربین و سینما می‌نگریم؛ و در ادامه به مرگ نیز: نگاه دوربین به سواری سیاه حامل مسافران، چه در ابتدای حرکت که نرده‌های آهنی حیاط خانه به روی دوربین به هم قفل می‌شوند و چه در ادامه‌ی راه، واقعه‌ای شوم را پیش‌بینی می‌کند….
فیلم با تصاویری مؤثر به لحاظ ارائه تجسمی از ویرانی‌های ناشی از جنگ آغاز می‌شود: انفجارهای پی‌درپی، در هم کوبیده شدن خانه‌ها، خیابان‌ها و کوچه‌های ویران شده، آتش، دود و نیز نیشکرزارهای سوخته و به رنگ زرد درآمده. پسرکی هراسان به‌دنبال جان‌پناهی می‌گردد تا اینکه سرانجام کامیونی را که از آنجا می‌گذرد می‌بیند.
در سنت تاریخی و معنوی روسیه، «دیوانگان مقدس» یا «یوروودیوی» جایگاهی یگانه دارند. جایگاهی که میان جنون و قداست و طردشدگی و روشن‌بینی قرار دارد. اینان کسانی‌اند که به ظاهر از عقلانیت رایج فاصله گرفته‌اند، اما در عمق وجودشان نوعی شهود، جسارت و قدرت داوری نهفته است که جامعه‌ی عادی قادر به پذیرش آن نیست.
پس از دیدن آثار آندری تارکوفسکی هر بار که به جهان او اندیشیده‌ام و فیلم‌هایش را در ذهن مرور کرده‌ام، متوجه نکته‌ای شدم که شاید کمتر درباره‌اش سخن گفته شده است. مسئله‌ای کوچک در ظاهر، اما بسیار مهم؛ و آن مسئله این است: چرا پزشکان در سینمای تارکوفسکی هیچ‌گاه شخصیت‌هایی محوری، نجات‌بخش یا حتی قابل اتکا نیستند؟ گویی تارکوفسکی در صحنه‌هایی که پزشک حضور دارد، عمداً نوعی فاصله‌گذاری اعمال می‌کند
پیمایش به بالا