محمدرضا یکرنگ صفاکار یکشنبه – ۱۳۶۸/۰۹/۲۹
فیلم با تصاویری مؤثر به لحاظ ارائه تجسمی از ویرانیهای ناشی از جنگ آغاز میشود: انفجارهای پیدرپی، در هم کوبیده شدن خانهها، خیابانها و کوچههای ویران شده، آتش، دود و نیز نیشکرزارهای سوخته و به رنگ زرد درآمده. پسرکی هراسان بهدنبال جانپناهی میگردد تا اینکه سرانجام کامیونی را که از آنجا میگذرد میبیند.
احساس ترس غریزی او در نماهای کوتاه نیمه درشتی از او که در قسمت بارکش کامیون پنهان شده و با دستانش سعی دارد آن را که لحظهای متوقف شده، به جلو هل دهد و نیز در نماهای بعدی که با وحشتی لگامگسیخته و فریادی غیرانسانی که از شباهت صدای انفجار تونل با صداهای انفجار بمبهایی که بر خانههایشان میریخته ناشی شده به میان جنگلهای سرسبز شمال میگریزد، بخوبی به ما انتقال داده میشود.
موسیقی همسرایی محلی جنوبی (که گویا مربوط به مراسم عزاداری است) روی نماهای اولیه بگوش میرسد و این همراه میشود تصاویر (مناطقی خشک و سوزان و سوخته در آتش و دود با ورسیونهایی از رنگهای زرد و قهوهای) زمینه را برای احساس تفاوت جغرافیایی و فرهنگی این مناطق با مناطق سرسبزی که بعداً بدان انتقال خواهیم یافت آماده میکنند. بدینگونه و نیز به یاری نماهایی همچون نمای بسیار دور از باشو که میان شالیزار، تنها میدود و یا نماهایی که گریز بیهدف و ناشی از وحشتزدگی او را میان جنگل نشان میدهند با احساس ناهمگونی و بیگانگی باشو با محیط جدید همراه میشویم.
و از اینجاست که داستانی زیبا آغاز میشود (که به لحاظ موضوع بکرش هم قابل توجّه است) داستانی که با آن بیضایی گویا بیش از هر چیز بر مسئله تقابل فرهنگی انگشت میگذارد. باشو به خانه زنی روستایی وارد میشود. نائی، زنی فعال و زبر و زرنگ، که گویا نبودن شوهرش در خانه به این جنبه از شخصیتش قوت بیشتری بخشیده و در عین حال زنی که با طبیعت دور و برش ارتباط ویژهای دارد.
بدین لحاظ که از شم غریزی قوی در ارتباط با طبیعت برخوردار است، بتدریج به باشو علاقهمند میشود تا جایی که او را به عنوان عضو جدید خانواده میپذیرد. چند انگیزه را میتوان موجد این گرایش دانست. گرایشی که تفاوت فرهنگی و سادهترین نتیجه آن تفاوت زبان و نیز مخالفت اطرافیان موانع بزرگی بر سر راه آن هستند.
نائی، بدلیل نبودن شوهر در منزل، احتیاج شدیدی به وجود باشو به عنوان پسر بزرگ خانواده دارد (طی نماها و دیالوگهایی بر بیپناهی و زیاد بودن مسئولیت دشواری که بر دوش او قرار دارد تأکید میشود) و نیز بدلیل وجود همان شم غریزی در او، شم غریزی که طی پروسه از خود بیگانگی و تحلیل هویت در شعور جمعی و فرهنگی به اعماق ذهن رانده میشود، نگاه نائی به باشو علیرغم تفاوتهای فرهنگی و بومی با نگاه اطرافیان تفاوت دارد.
باشو نیز که با از دست دادن پدر و مادر و وارد شدن به محیطی بیگانه برای کسب هویتی جدید مجبور است که ناخودآگاه به غرایز فطری و درونی خود رجوع کند، کما اینکه بتدریج نائی برایش موقعیتی همچون مادر پیدا میکند. سپس بیضایی تلاش برای کسب هویت، رهایی از از خود بیگانگی و تکیه بر غرایز فطری و معنوی را راهی برای غلبه بر تضادهای فرهنگی میداند.
پس در این فیلم نیز با مسئله هویت روبرو هستیم و البته عناصر دیگر دنیای خاص بیضایی را به عنوان سینماگری مؤلف، در این فیلم زیبایش مییابیم. مثلاً حضور عامل تقدیر که در نماهای اولیه بسانِ دستی غیبی است که کامیون را به طرزی باورنکردنی از میان انفجارهای پیدرپی سالم عبور میدهد و یا در نماهای بعدی شکل حضور روح مادر است در اطراف باشو و بخصوص آنجا که نائی در هوایی طوفانی بدنبالش میگردد و مادر بگونهای که مفهوم الهام را در ذهن تداعی میکند راه را به او نشان میدهد، و نیز اشاره به مسائلی همچون حضور ناهمگون غریبه در جمع، ایستادگی فرد در برابر اطرافیان، بازگشت به خویشتن و نیز زن به مثابه موجودی که غرایز فطریاش کمتر از طرف جریان از خود بیگانگی مورد هجوم قرار گرفته است. اما اینبار همه این حرفهای روشنفکرانه را در قالب فیلمی میبینیم بدون پُزهای روشنفکرانه و نماهای استعاری نچسب (اگر از نمایی که در آن دو کبوتر سفید از روی دستان نائی مریض میپرند و یا از نماهای موازی که
طی آن نائی گویا مراسم معنوی خاصی را جهت بهبود یافتن همراه با صدای طبل که باشو میزند انجام میدهد (که شاید ارائه تجسمی از مراوده فرهنگی) بگذریم) و نیز سرشار از واقعگرایی مردمشناسانه (باز هم اگر از این سوال صرفنظر کنیم که آیا مردم یک روستای شمالی میتوانند تا این حد از وقوع جنگ بیاطلاع باشند و نیز از عرب بودن باشو و اصولاً تا این حد با یک پسربچه رفتار خصمانه داشته باشند؟).
یکی از امتیازات بزرگ فیلم استفاده مناسب بیضایی از محتوی صوتی و تصویری، طول زمانی و دوری یا نزدیکی نماها و زمینهسازیهای تصویری مناسب برای ایجاد احساس مورد نظر در بیننده است. علاوه بر موارد یاد شده موارد دیگری را نیز میتوان مثال زد. مثلاً در نمایی از دید باشو که پشت کامیون پنهان شده، هنگام لحظات اول ورود او به منطقه شمال، دوچرخهسواری را میبینیم که کنار جاده به آرامی رکاب میزند این تصویر همراه با صدای سکوت خاصی که بر آن قرار دارد احساس آرامش خاصی را که با تجربیات قبلی باشو ناهمگون است به ما منتقل میکند و یا بعدها دوربین از دید باشو بخوبی بیگانگی و ناهماهنگی او را با محیط و روستائیان میرساند.
و یا نماهای پیدرپی و از زوایای مختلف برداشته شدهای از در هم کوبیده شدن تختههای بر روی هم قرار گرفته بر اثر برخورد سنگی که در پاسخ به سوال بچهها از باشو که «پس خانه و مدرسهات چی؟» پرتاب شده است و نیز نمایی را که در آن باشو هراسان از سر و صداهای عجیب و زوزهمانندی که در شب میشنود به بازگشتن به خانه و پناه گرفتن در آن ترغیب میشود را میتوان در نظر گرفت.
در نماهای پایانی نیز نیاز باشو به پدر با نحوه نگریستن او و دوربین به مترسک احساس میشود و بعد که سایه پدر بر روی مترسک میافتد و پدر از او میپرسد: «این را کی ساخته؟». در واقع برای نماهای بعدی و علت پذیرش باشو به عنوان عضو جدید خانواده از طرف پدر زمینهچینی میشود به طوری که بعداً که باشو چوب بدست گرفته و از نائی میپرسد: «این مرد کیه؟»… دیگر جای اشکالی برای او باقی نمیماند که او میتواند جانشین خوبی در غیابش باشد.
در پایان خوب فیلم نیز این ایجاز برای بیان مطلب بچشم میخورد. هنگامی که همه با هم و همراه باشو به عنوان عضو جدید برای بیرون راندن خوک -دشمن بیرونی- از شالیزار به بیرون از خانه هجوم میآورند و فریاد میزنند و کبوترهای سفید از میان شالیزار به آسمان پرواز میکنند.
موسیقی انتخابی فیلم و بازی همه بازیگران خوب و قابل قبول است. و بازی سوسن تسلیمی بسیار عالیست. بخصوص هنگامی که در سکانس بازار چیز میفروشد (البته اگر از یکی دو مورد مثلاً هنگامی که برای مرغها دان پخش میکند و حرکاتش شبیه حرکات یک بالرین میشود بگذریم).
در پایان از گیلکی زبان بودن فیلم به عنوان یک ابتکار و جرات قابل تحسین باید یاد کنیم. چرا که این خود میتواند راه مؤثری برای تعدیل همان تضادهای فرهنگی باشد که فیلم از آن سخن میگوید.
تایپ: فرهاد محمدی
برای دریافت متن به صورت فایل PDF بر روی دانلود کلیک کنید.