سینمای جهان

«لولیتا» روایت دختری لوند است که در سن 14 سالگی به سر می‌برد. او با چهره‌ای جذاب و گیرا هم معصومیت کودکانه و هم اروس را با خود حمل می‌کند و قادر است افراد زیادی را به دام خود اندازد. این‌گونه که پیداست او شیطنت درونی خود را دستمایه بازی با دیگران قرار می‌دهد و از این امر تا حدی لذت می‌برد.
درخشش هلالی از نور خورشید از ورای ماهی پوشاننده و در فضایی خاموش و بیکران، نخستین نما و نمای عنوان‌بندی‌ اول فیلم است. نمایی که مشابه‌اش‌ را در سرفصل‌های‌ تحولات انسان تا پایان فیلم می‌بینیم‌ و مطلع نخست فیلم است که فرازهایی از سپیده‌دمان‌ حیات بشر بر زمین را می‌نمایاند. …
افکار عمومی به‌صورت پیش‌فرض انتظار خود را جهت قضاوت بر پیشینه و سابقه‌ی کاری افراد می‌گذارد درحالی‌که بارها عکس این رفتار ثابت‌شده است. فردی که در حرفه‌ی مشت‌زنی تبحر دارد و صاحب قدرت است انتظار عموم را به‌سوی روحیه‌ای خشن می‌کشاند که صاحب آن روحیه قادر است با زور همه‌چیز را تملک کند.
«کوبریک» در نخستین فیلم خود و در سن ۲۴ سالگی، می‌توانست یکی از مهم‌ترین پرسش‌های تاریخ بشریت را در قالبی سینمایی مطرح کند؛ پرسشی که میان دو مفهوم تمدن و توحش قرار می‌گیرد و گویی این دو، لازم و ملزوم یکدیگر پنداشته می‌شوند. …
اغلب گفته می‌شود که استفاده‌ی کوبریک از موسیقی در فیلم‌هایش بس هوشمندانه است. اما می‌توان گفت که استفاده‌ی آزاردهنده‌ی کوبریک از موومان چهارم سمفونی نهم بتهوون (این موسیقی سترگ ستایش شادی و صلح جهانی) و اورتور «زاغ دزد» جاکینو روسینی در «پرتقال کوکی»، شاید هوشمندانه باشد، ولی اندیشمندانه نیست.
«داستایوسکی» نویسنده‌ی بزرگی است که جهان‌بینی و دنیایی خاص دارد. دنیایی چنان عظیم و گسترده که بیکران به نظر می‌آید. دامنه‌ی افکار بلندش به جامعه‌شناسی، انسان‌گرایی، فلسفه و از همه مهم‌تر روانشناسی می‌رسد. جنبه روان‌شناسانه‌ی آثار او بخصوص تأکید خاص او روی «ضمیر ناخودآگاه» دقت بیشتر کارگردان را در حفظ امانت هنگام برگردان سینمایی رمان‌هایش می‌طلبد.
«بلانک» زنی سر خورده از زندگی و بی‌پناه و سرگردان، به شهری که خواهرش استلا در آن زندگی می‌کند می‌رود تا به‌ناچار مدتی در خانۀ او زندگی کند. خانه‌ای که در محله‌ای نسبتا فقیرنشین قرار دارد. در ابتدا «استلا» سعی می‌کند رضایت خود را از زندگی خانوادگیش ابراز کند…
فیلم «قرمز» (۱۹۹۴) آخرین فیلم «کریشتف کیشلوفسکی» و آخرین فیلم سه گانه‌ی سه رنگ اوست که معطوف به نگاهی‌ست به مفهوم برادری و جایگاهش در زندگی معاصر. دو فیلم قبلی «آبی» (۱۹۹۳) و «سفید» (۱۹۹۴) به همین نحو درباره‌ی آزادی و برابری، دو دیگر از شعارهای انقلاب کبیر فرانسه‌اند.
در یکی از سکانس‌های پایانی فیلم «آبی» (۱۹۹۳) اثر «کریستف کیشلوفسکی» (۱۹۴۱-۱۹۹۶) «ژولی» (ژولیت بینوش) که ناباورانه به روابط وکیلی جوان به نام «ساندرین» با شوهر ازدست‌رفته‌اش پی برده با او در دستشویی رستورانی نزدیک دادگاه محل کارش رویارو می‌شود.
پنجمین قسمت دکالوگ «کیشلوفسکی» درباره‌ی فرمان پنجم از فرامین ده‌گانه‌ی موسی است. «تو نباید قتل کنی !» گفته می‌شود تأثیرش بر اذهان عمومی جامعه در زمان نمایش‌اش چنان بود که موجب شد حکومت جدید لهستان حکم اعدام را به مدت پنج سال به تعلیق درآورد.
درحال بارگذاری
پیمایش به بالا