تارکوفسکی در فیلم‌هایش به پزشکان دل نمی‌بندد!

میلاد جهانی

پس از دیدن آثار آندری تارکوفسکی هر بار که به جهان او اندیشیده‌ام و فیلم‌هایش را در ذهن مرور کرده‌ام، متوجه نکته‌ای شدم که شاید کمتر درباره‌اش سخن گفته شده است. مسئله‌ای کوچک در ظاهر، اما بسیار مهم؛ و آن مسئله این است: چرا پزشکان در سینمای تارکوفسکی هیچ‌گاه شخصیت‌هایی محوری، نجات‌بخش یا حتی قابل اتکا نیستند؟ گویی تارکوفسکی در صحنه‌هایی که پزشک حضور دارد، عمداً نوعی فاصله‌گذاری اعمال می‌کند؛ این گونه تصور می‌شود که پزشک در جهان او نه مرهم است و نه راه‌حل، بلکه تنها «شاهد»ی است که حضورش بیشتر بر فقدان یک نجات حقیقی دلالت می‌کند تا بر امکان آن. این مسئله در فیلم‌هایی همچون «سولاریس»، «آینه»، «نوستالژیا»، «ایثار» و حتی در نخستین تجربه‌ی بلند او «امروز مرخصی نخواهیم داشت» تکرار می‌شود. پزشکان با تمام تفاوت‌هایشان در یک نقطه مشترک‌اند. آن‌ها به بحران حقیقی انسان دسترسی ندارند. تارکوفسکی بیمار را می‌بیند، اما بیماری را نه در بدن که در روح، در حافظه و در نسبت انسان با امر قدسی می‌جوید. ازاین‌رو پزشک که نماینده‌ی عقل مدرن است، در جهان او همواره از مسئله‌ی اصلی دور می‌ماند.

پزشک در سینمای تارکوفسکی هرگز شخصیتی «منفی» ندارد؛ به‌ندرت بدخواهی یا بی‌رحمی در او دیده می‌شود. با این حال مسئله این نیست. مسئله نگاه تارکوفسکی به جهان است: او به انسان مدرنِ تکنیکی، به ایمانِ علمی و به روش فهم مبتنی بر اندازه‌گیری باور ندارد. پزشک برای او نماد همین جهان‌بینی است: جهان‌بینی‌ای که می‌خواهد نظم بدهد، تشخیص بدهد، اندازه‌گیری کند و به شیوه‌ای مشخص درمان کند؛ اما جهان تارکوفسکی جهانی است که پیوسته از زیر دست این دستگاه اندازه‌گیری می‌گریزد. رنج‌های انسان‌هایش رنج‌هایی‌اند که در هیچ آزمایشگاهی، پرونده پزشکی یا گزارش بالینی ندارد. او در کتاب خود یعنی «در پیکره‌تراشی در زمان» تأکید می‌کند که هنر و ایمان تنها راه‌های نجات انسان‌اند، نه علم. او به‌روشنی باور دارد که «مسئله‌ی اصلی» انسان، مسئله‌ای از سنخ تکنیک نیست. ازاین‌روست که پزشکانش معمولاً کم‌رنگ، خنثی و گاه حتی بی‌اثر ظاهر می‌شوند.

پزشکان در فیلم‌های او معمولاً در صحنه‌ای کوتاه و گذرا وارد می‌شوند، اما همین صحنه‌های کوتاه حاوی یک دلالت عمیق‌اند: پزشک تنها می‌بیند اما نمی‌فهمد؛ تشخیص می‌دهد اما نه آنچه باید تشخیص داده شود؛ درمان می‌کند اما در سطحی که تارکوفسکی آن را بی‌ربط می‌داند. در این حضورهای کوتاه اما پزشک نقش «نماینده‌ی ناکافی بودن علم» را ایفا می‌کند. در جهان تارکوفسکی، پزشک هرگز مانع فاجعه نمی‌شود؛ تنها فاجعه را تأیید می‌کند. به طور مثال در فیلم «سولاریس» علم در برابر امر قدسی فرو می‌ریزد. از همین روی شخصیت‌هایی چون «دکتر سارتریوس» در مقام پزشکی و «دکتر اسنات» در مقام علمی ایستگاه فضایی، مجموعه‌ای از متخصصان هستند؛ دقیق، منظم، با منش علمی؛ اما آنچه پیش روی‌شان قرار دارد -اقیانوسی که امر قدسی را بازمی‌تاباند-اساساً در چنگال فهم تجربی نمی‌گنجد. آنان: نمی‌توانند روان فروپاشیده‌ی خدمه را درمان کنند و درنهایت تنها نظاره‌گر یک شکست بزرگ‌اند. پزشک اینجا تصویر کامل ناتوانی عقل مدرن است: عقل در برابر امری که زمان و حافظه و مرگ را وارونه می‌کند.

در فیلم «آینه» نیز این امر دیده می‌شود. پزشکی که تنها وضعیت را می‌سنجد و نه حقیقت را. در آینه، پزشکان وضعیت جسمانی الکسی را بررسی می‌کنند؛ اما فیلم به‌وضوح نشان می‌دهد که رنج او از حافظه می‌آید، از زمان، از غیاب پدر، از زخم‌هایی که جسمی نیستند. پزشک در این فیلم بیشتر یک سایه است؛ شاهدی بر این‌که تشخیص پزشکی از لمس حقیقت زندگی بسیار دور است.

این مسئله در فیلم نوستالژیا نیز تکرار می‌شود. سقوط انسان در غربت هستی شناختی قابل‌درک است. در نوستالژیا، پزشکان به گورشاکف می‌گویند که وضعیت جسمانی‌اش خوب نیست؛ اما او در اعماق وجود از نوعی بیماری لطمه می‌خورد که هیچ پزشکی نمی‌تواند برایش نام بگذارد. بیماری او همان «نوستالژی عظیم» است؛ نوعی بریدگی وجودی، نوعی آوارگی در جهان، سقوط در فاصله‌ی بی‌پایان میان وطن و جغرافیای بیگانه. پزشک اینجا تنها بر رنجی انگشت می‌گذارد که درکی از آن ندارد.

همچنان می‌توان این مسئله را در آخرین فیلم تارکوفسکی یعنی «ایثار» ملاحظه نمود: در «ایثار» پزشکی (همان پزشکی که در خانواده الکساندر دیده می‌شود) در برابر امر رستگاری درمانده است. در این فیلم از همان ابتدا پزشک حضور دارد، اما نقش او صرفاً در سطح فیزیولوژی است. او در همان دیالوگ‌های آغازینش با الکساندر وارد چالش می‌شود. به طور نمونه او دهان پسرک را که جراحی کرده باز می‌کند و نوید آن را می‌دهد که پسرک قادر است تا یک هفته دیگر صحبت کند. در مقابل الکساندر چند صحنه جلوتر به پزشک می‌گوید که مریض‌های خود را در بیمارستان رها کرده و خوش‌گذرانی می‌کند. چالشی که نشان می‌دهد «موفقیت» علمی هیچ ربطی به بحران حقیقی ندارد. در پایان فیلم نیز وقتی پسرک روی زمین افتاده، پزشکان هیچ نقشی در نجات او ندارند. آن‌ها حتی به مرز فهم «ایثار» نزدیک نمی‌شوند. رستگاری از جایی دیگر می‌آید و پزشک تنها نظاره‌گر است.

حتی در فیلم «امروز مرخصی نخواهیم داشت» این امر برجسته‌تر نمایش داده می‌شود. فیلم با ساختار و رویکردی کاملاً متفاوت دو مسیر موازی جهت نشان دادن جان آدمی را نشان می‌دهد. در پایان پزشکان ناموفق ظاهر می‌شوند اما نظامیان با همدلی و ایمان قادرند بمب‌ها را خنثی کنند.

در هیچ‌کدام از فیلم‌های او پزشک به‌عنوان شخصیت محوری طرح نمی‌شود. این غیبت «واقعه‌ای تصادفی» نیست، بلکه انتخابی زیبایی‌شناسانه و جهان‌نگرانه است. تارکوفسکی با این فاصله‌گذاری می‌خواهد بگوید: درمان حقیقی انسان در هنر، ایمان، رنج و ایثار است و نه در ابزارهای تکنیکی و حتی نه در روش‌های علمی که تنها بخش‌های کوچک و قابل‌اندازه‌گیری زندگی را می‌بینند. پزشک برای او بیشتر نشانه‌ای است از «محدودیت فهم علمی»، همان فهمی که او بارها در نوشته‌ها و مصاحبه‌هایش نقد کرده است. اگر بخواهیم در یک جمله بگوییم که چرا تارکوفسکی به پزشکان دل نمی‌بندد باید بگوییم: زیرا پزشک نماد جهان‌بینی‌ای است که تارکوفسکی آن را برای درمان بحران انسان کافی نمی‌داند. بحران انسان در جهان او معنوی است، نه جسمانی، وجودی است، نه فیزیولوژیک، متافیزیکی است، نه قابل‌توضیح با نظریه‌های علمی. ازاین‌رو پزشک نمی‌تواند حامل «معنا» باشد؛ تنها می‌تواند حامل «اطلاعات» باشد. اطلاعاتی که دردی را درمان نمی‌کند. تارکوفسکی با حضور کم‌رنگ و بی‌اثر پزشک طرح دیگری را جایگزین می‌کند. طرحی که راه نجات انسان از جنس دیگری است؛ از جنس ایمان، خاطره، رنج، ایثار، زیبایی. در جهانی که حقیقت در عمق زمان و روح جریان دارد، پزشک تنها بر سطح موج‌ها نور می‌اندازد و نمی‌فهمد که طوفان اصلی در جایی بسیار عمیق‌تر، در اعماق انسان رخ‌داده است.

برای دریافت متن به صورت فایل PDF بر روی دانلود کلیک کنید.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا