دیوانگان مقدس در سینمای تارکوفسکی

میلاد جهانی

در سنت تاریخی و معنوی روسیه، «دیوانگان مقدس» یا «یوروودیوی»[1] جایگاهی یگانه دارند. جایگاهی که میان جنون و قداست و طردشدگی و روشن‌بینی قرار دارد. اینان کسانی‌اند که به ظاهر از عقلانیت رایج فاصله گرفته‌اند، اما در عمق وجودشان نوعی شهود، جسارت و قدرت داوری نهفته است که جامعه‌ی عادی قادر به پذیرش آن نیست. آنان را دیوانه می‌نامند زیرا سخنشان در قالب‌های رسمی و پذیرفته‌شده نمی‌گنجد، اما همین دیوانگی است که آنان را به مرتبه‌ای می‌رساند که می‌توانند حقیقت را بر زبان آورند، حقیقتی که در زبان انسان‌های «معمولی» یا قدرت‌های رسمی محو شده است. این الگو در ادبیات، تاریخ مذهبی و فرهنگ روسی آن‌قدر ریشه‌دار است که به یکی از چهره‌های برجسته‌ی معنویت شرقی تبدیل شده؛ چهره‌ای که از دل رنج، فقر، انزوا و نوعی بیگانگی با جهان بیرون، بینشی اخلاقی و معنوی می‌زاید.

در سینمای آندری تارکوفسکی، حضور چنین شخصیت‌هایی، چیزی بیش از یک انتخاب روایی است؛ این شخصیت‌ها نوعی ساختار پنهان معنوی را شکل می‌دهند که تارکوفسکی بر پایه آن نگاه خود را به انسان، جامعه و حقیقت سامان می‌دهد. «یوروودیوی» دیوانه مقدس در سنت مسیحیت شرقی، برخلاف برداشت ساده‌انگارانه از واژه «دیوانه»، شخصیتی سرشار از بینش است؛ انسانی که با وارونگی ظاهر، با نوعی جنونِ قدسی، توان نقد جهان را پیدا می‌کند. او کسی است که در حاشیه می‌زید، اما حقیقت را از مرکز می‌بیند. این مفهوم در دل فرهنگ روسی، هم در ادبیات و هم در نقاشی‌های آیکونی، جایگاهی ریشه‌دار دارد و تارکوفسکی، به‌عنوان هنرمندی برآمده از سنت روسی، آگاهانه این الگو را در جهان سینمایی خود تکرار می‌کند. او همواره به شخصیتی نیاز دارد که از قواعد نظم اجتماعی فاصله گرفته باشد، اما نه از سر ضعف و انحراف، بلکه به دلیل نزدیکی به حقیقتی که دیگران نمی‌بینند. این الگو در چند فیلم مهم او چنان برجسته است که می‌توان گفت تارکوفسکی بدون این «دیوانگان مقدس» سینمایی، جهان خود را ناقص می‌بیند.

در کودکی ایوان نیز تارکوفسکی حضوری گذرا اما کاملاً هدفمند از الگوی «دیوانه مقدس» ارائه می‌دهد؛ شخصیتی که در ظاهر حاشیه‌ای است، اما ساختار جهان فیلم را برش می‌دهد و لایه‌ای از معنای متافیزیکی را به درامی که ظاهراً درباره جنگ است، وارد می‌کند. مردی که در ابتدای فیلم، هنگام عبور آلمانی‌ها، با خروسی در بغل ظاهر می‌شود، یکی از همان انسان‌هایی است که در سنت ارتدوکس شرقی، به‌عنوان حاملان جنون قدسی شناخته می‌شوند: شخصیتی که جامعه کوچک روستایی تاب رفتارهایش را ندارد، اما در لحظه‌ای که جنگ همه ساختارهای منطقی و اخلاقی را متلاشی کرده است، او به شکلی غریب نشانه حقیقت می‌شود. به طوری که به دنبال یک میخ برای نصب تابلو بر روی زمین می‌گردد. مرد، با نگاه مات و لرزان، خروس را در آغوش می‌گیرد؛ خروسی که در فرهنگ روسی و نیز در برخی سنت‌های مسیحی، نماد بیداری، هشدار و گاه یادآور لحظه داوری[2] است. حضور این حیوان در آغوش فردی که به ظاهر دیوانه است، به این معناست که تنها کسی که خارج از نظم اجتماعی قرار دارد، توانایی حمل نشانه را دارد؛ نشانه‌ای که عقلانیت جنگی و خشونت فراگیر آن را نابود کرده است. نگاه این مرد، خالی از ترس است؛ گویی عمق فاجعه را نمی‌فهمد، یا آن را در سطحی دیگر دیده و پذیرفته است. همین نگاه است که او را در جهان تارکوفسکی «صاحب بصیرت» می‌کند. (تصویر شماره 1)

تصویر شماره 1

در آندری روبلوف، نخستین نمونه از این حضور شکل می‌گیرد. فیلم برداشتی از زندگی نقاش شمایل‌نگار را روایت می‌کند، اما شخصیت‌هایی که روبلوف را احاطه کرده‌اند صرفاً برای تکمیل درام نیستند؛ آن‌ها هر یک تکه‌ای از معنای وضعیت انسان در جهان خشونت‌بار قرون میانی روسیه‌اند. در ابتدای فیلم، مردی در کلبه‌ای در حال خواندن اشعاری رکیک است. مضمون شعر او راجع به کشیشی است که درگیر هوا و هوس شده است. او با دفی که در دست دارد در تلاش است با شهر چهره ریاکار کشیش را نشان دهد. در ادامه او به‌صورت وارونه و نیمه عریان که تصویری از یک صورت را بر روی باسن خود رسم کرده این پرسش را مطرح می‌کند که کدام صورت من است؟ (تصویر شماره 2) در همین هنگام سه شخصیت شمایل‌نگار یعنی کریل، روبلف و دانیل وارد کلبه می‌شوند تا پناه گیرند. با این صحنه مواجه می‌شوند. به‌مجرد ورود این سه شمایل‌نگار، دیوانه بیرون می‌رود و لباس خود را از تن بیرون می‌آورد و زیر باران آواز می‌خواند. نگاه او از بیرون به درون کلبه بسیار قابل‌تأمل است. (تصویر شماره 3) در ادامه کریل اذعان می‌کند: «خدا کشيشان رو فرستاد و شيطان دلقک‌ها رو» پس از آن بیرون می‌رود و مأموران حکومتی را برای دستگیری این دیوانه فرامی‌خواند. مأموران دیوانه را دستگیر کرده و ادواتی چون ساز او را می‌شکنند. شخصیت او درواقع نمونه‌ای کامل از سنت دیوانگان مقدس است: کسی که با ظاهری بی‌منطق، تصویری ریاکارانه از کشیشان را نشان می‌دهد. او نه دانشی دارد و نه قدرتی، اما نقش داوری بر جامعه‌ای تهی‌دست را به‌خوبی ایفا می‌کند؛ زیرا حقیقت را نه در ظاهر، بلکه در باطن می‌جوید. این شخصیت دیوانه که در نیمه‌های پایان فیلم می‌پنداشت روبلوف او را فروخته پس از آزادی از زندان به او هجوم می‌آورد؛ اما درنهایت کریل اعتراف می‌کند که او در همان روز بارانی دیوانه را به مأموران حکومتی فروخته است.تصویر شماره 2 و 3

تصویر شماره 2 و 3

در استاکر، نمونه‌ای بارزتر و پخته‌تر از این الگو دیده می‌شود. استاکر خود در ظاهر انسانی است پریشان، بیمار، با خانواده‌ای شکسته و رفتاری که از دید جامعه «نامتعارف» است؛ اما این رفتار نامتعارف پوششی است بر بینشی که او درباره «منطقه» دارد؛ منطقه‌ای که همانند جهان قدسی، قواعدی متفاوت دارد و فقط کسی می‌تواند به آن وارد شود که دل و جانش از محاسبه‌گری و عقلانیت خشک خالی شده باشد. استاکر درست مانند دیوانگان مقدس، نیرویی پیامبرگونه دارد؛ او مدام درباره ایمان، خطر، اطاعت و نوعی طهارت درونی سخن می‌گوید. او نه دانشمند است و نه قهرمان، بلکه انسانی است در آستانه فروپاشی و همین نزدیکی به فروپاشی است که او را به حقیقت نزدیک‌تر می‌کند. (تصویر شماره 4) در مقابل او، دو همراهش یعنی دانشمند و نویسنده، نمایندگان عقل ابزاری‌اند؛ دو نیروی فرهنگی که در جهان تارکوفسکی به بن‌بست رسیده‌اند. استاکر آنان را هدایت می‌کند، اما نه با قاعده‌ای عقلانی؛ او با نوعی جنون معنوی و ایمان کور عمل می‌کند. عجیب این است که هرچه بیشتر به منطقه نزدیک می‌شود، جنونش روشن‌تر و بینشش شفاف‌تر می‌شود. او از همان گروه انسان‌هایی است که جامعه توان تحمل‌شان را ندارد؛ کسانی که با رفتارهای غریب و اصرارهای بی‌منطق، حقیقتی را آشکار می‌کنند که انسان‌های عادی نمی‌بینند. جنون استاکر، همانند جنون مقدس سنت ارتدوکس، پوششی است بر ضرورت هدایت آدمی به سمت امر مطلق.

تصویر شماره 4

در نوستالژیا، شخصیت دومنیکو تجلی کامل دیوانه مقدس است؛ شاید آشکارترین نمونه در میان تمام فیلم‌های تارکوفسکی. دومنیکو به ظاهر فردی آشفته، منزوی و بیمار است که سال‌ها خانواده‌اش را در حصر نگه داشته بوده و حالا در شهر کوچکی در ایتالیا به‌عنوان «دیوانه» شناخته می‌شود؛ اما تارکوفسکی با ظرافت او را در جایگاه کسی قرار می‌دهد که تنها فرد قادر به تشخیص زوال معنوی اروپا است. او تصویری است از پیامبر شکست‌خورده، از انسانی که حقیقت را دیده ولی هیچ‌کس به او گوش نمی‌دهد. سخنرانی مشهور او که خود را در میدان آتش می‌زند و فریاد می‌زند «مردم! چه می‌کنید؟ زندگی را از دست می‌دهید!» نمایشی آشکار از لحظه‌ای است که دیوانگی به اوج تقدس خود می‌رسد. (تصویر شماره 5) دومنیکو حقیقتی را که دیگران حاضر نیستند ببینند در خود حمل می‌کند؛ اما جامعه او را پس می‌زند، تمسخر می‌کند و به حاشیه می‌راند. او همان الگوی دقیق دیوانه مقدس ارتدوکس است: انسانی که جامعه او را دیوانه می‌شمارد اما حقیقتاً حامل پیام نجات است. بار دیگر، مانند استاکر، او نیز در مرز فروپاشی ایستاده و نیرویش از همین مرز به‌دست می‌آید؛ مرزی که تارکوفسکی آن را آزمونی برای تشخیص اصالت معنوی از پوچی جمعی می‌داند.

تصویر شماره 5

این چهار نمونه که در سه دوره مختلف کاری تارکوفسکی ظاهر می‌شوند، نشان می‌دهند که او به‌هرحال به چنین شخصیتی نیاز دارد؛ شخصیتی که بتواند ساختار اخلاقی جهان او را روشن کند. در جهان تارکوفسکی، حقیقت نزد شخصیت‌هایی نیست که جامعه آن‌ها را موفق، عقلانی یا منظم می‌داند؛ حقیقت نزد کسانی است که به دلیل نزدیکی به امر قدسی، قدرت درک و نقد جامعه را دارند. این درک و نقد از مسیر عقل نمی‌گذرد، بلکه از طریق رنج، طردشدگی، بی‌منطقی ظاهری و نوعی جنون مقدس عبور می‌کند؛ بنابراین دیوانه مقدس در آثار او همیشه کسی است که مرز میان عقل و احساس را می‌شکند، مرز میان نظم اجتماعی و تجربه معنوی را از بین می‌برد و از دل این شکستن، جامعه را آینه‌وار در برابر خودش قرار می‌دهد.

نکته مهم دیگری که باید در نظر گرفت، رابطه دیوانگان مقدس با زمان در آثار تارکوفسکی است. این شخصیت‌ها درک متفاوتی از زمان دارند؛ گویی بیرون از زمان عادی می‌ایستند. مرد دلقک در روبلوف تنها در لحظه اکنون زندگی می‌کند و گذشته و آینده برایش فاقد معناست. استاکر در منطقه با زمانی مواجه است که کش می‌آید، متوقف می‌شود یا دگرگون می‌شود؛ بنابراین رفتار او که برای دیگران عجیب است، درواقع هماهنگ با زمان قدسی منطقه است. دومنیکو نیز با نوعی زمان آخرالزمانی سخن می‌گوید؛ زمان را تجربه نمی‌کند، بلکه آن را فریاد می‌زند. این بی‌زمانی، یکی از خصیصه‌های دیوانگان مقدس است؛ آن‌ها نه در تاریخ جمعی جای می‌گیرند و نه در توالی منطقی رویدادها. آن‌ها در لحظه‌ای زندگی می‌کنند که یا از گذشته منقطع شده یا به آینده باز نمی‌شود؛ لحظه‌ای که حقیقت از آن عبور می‌کند.

ویژگی دیگر، نسبت این شخصیت‌ها با بدن است. دیوانه مقدس اغلب بدنی رنجور دارد؛ بدنی که جامعه آن را آسیب‌دیده یا نامطلوب تلقی می‌کند؛ اما این رنج نه نشانه ضعف، بلکه نشانه عبور از ماده است. بدن استاکر، نحیف و بیمار، نشانه نزدیک بودن او به منطقه است. بدن دومنیکو، لاغر و ناتوان، آمادگی‌اش برای قربانی شدن را نشان می‌دهد. بدن مرد دلقک، نحیف و کوچک است اما با نقشی که بر بدن کشیده تصویری تکان‌دهنده بر ذهن مخاطب وارد می‌سازد. تارکوفسکی از طریق این بدن‌های شکننده، معنایی برمی‌کشد که در آن ضعف جسمانی حامل قدرت روحانی است؛ همان مفهومی که در سنت دیوانگان مقدس همواره تکرار شده است.

تناقضی که این شخصیت‌ها ایجاد می‌کنند این است که آنان هم بی‌قدرت‌اند و هم قدرتمند، هم طردشده‌اند و هم در مقام راهنما ظاهر می‌شوند. چنین تناقضی سبب می‌شود نقش‌شان در آثار تارکوفسکی حالتی استعاره‌ای و در عین حال بسیار واقعی پیدا کند. آن‌ها تنها شخصیت‌هایی هستند که می‌توانند به‌طور مستقیم درباره حقیقت سخن بگویند و گرچه سخنانشان از نظر دیگران آشفته است، اما معنایی دارد که به‌مراتب عمیق‌تر از حرف‌های افراد ظاهراً عاقل است. تارکوفسکی با این شیوه عملاً نقدی شدید بر جامعه مدرن، بر عقل ابزار محور، بر مذهب، سیاست و حتی بر هنر حرفه‌ای وارد می‌کند. او نشان می‌دهد که انسان فقط وقتی به حقیقت نزدیک می‌شود که از نقاب عقلانیت مألوف فاصله بگیرد و وارد لایه‌هایی شود که در نگاه روزمره جنون‌آمیز جلوه می‌کند.

به همین دلیل، دیوانگان مقدس در سینمای تارکوفسکی فقط شخصیت‌هایی حاشیه‌ای نیستند، بلکه ستون‌های معنایی جهان او هستند. آن‌ها نیروهای محرک‌اند، کسانی که حرکت می‌بخشند، نقطه آغاز و پایان جدال با حقیقت‌اند. بدون استاکر، منطقه خاموش می‌ماند؛ بدون دومنیکو، نوستالژیا معنای خود را از دست می‌دهد. هرکدام از این شخصیت‌ها با جنونی که در ظاهر بی‌منطق است، در عمق خود نوعی وحدت روحانی را آشکار می‌کنند: اینکه حقیقت نه در دانایی، بلکه در ایمان دیده می‌شود؛ و اینکه جامعه تنها در آینه این دیوانگان می‌تواند خود را بشناسد.

درنهایت، دیوانه مقدس در سینمای تارکوفسکی همان کارکردی را دارد که پیامبر، شاعر یا قدیس در سنت‌های دیگر دارد؛ اما با این تفاوت که پیام او نه با زبان خطابه، نه با نشانه‌های معجزه‌وار و نه حتی با آموزه‌های مستقیم بیان می‌شود. پیام او در شکاف‌های رفتارش، در سنگینی سکوت‌ها، در شکست‌هایش، در سخنانی که در نگاه نخست پوچ است و در رنجی که می‌کشد، آشکار می‌شود. او حقیقت را از قلب آشوب می‌گیرد و به دیگران می‌دهد، حتی اگر آن‌ها هرگز نپذیرند. این شخصیت‌ها نقطه تماس تارکوفسکی با سنت معنوی دیرینه روسی هستند و در عین حال یکی از زیباترین و پیش‌برنده‌ترین عناصر در جهان سینمایی او؛ جهانی که همواره به دنبال نوری است که از دل تاریکی، از دل جنون و از دل فروپاشی، راهی به سوی حقیقت بگشاید.


[1]. (Holy Fools / Юродивые)

[2]. مسیح به پطرس گفته بود که پیش از بانگ خروس سه بار او را انکار خواهد کرد.

برای دریافت متن به صورت فایل PDF بر روی دانلود کلیک کنید.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا